اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

892

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

و مر اين را معانى است يكى معنى آن است كه خويشتن را نه سزاى صحبت وى داند ، اندر آن مقام متحير و مبهوت گردد و حيرت و بهت سكوت بار آرد ؛ و ديگر معنى آن است كه آداب صحبت ملوك آن است كه سخن نگويى تا اذن ملك نباشد . از بهر آنكه اگر ترا وقت گفتار هست باشد كه ملك را ] وقت شنيدن تو نيست ؛ و ديگر معنى آن است كه از اوصاف كرم ملوك است كه چون مر كسى را پيش آرند دانند كه هيبت جلال [ نظر ] ملك بر ايشان افتد متحير گردند و سرگردان گردند ، از خويشتن غايب گردند و سخن فراموش كنند . مر ايشان را زمانى بدارند تا از آن حيرت سكون و آرام يابند ، تا اندر آن حيرت بىادبى نكنند كه مستحق بعد و حجاب گردند . و ديگر معنى مر سكوت را آن است ، و الله اعلم كه هركه را صحبت ملوك بايد جز بر مراد ملك سخن گفتن روى ندارد . بايستد تا مراد ملك [ چه ] بيند تا سخن يا رد گفتن . صحبت ملوك مخلوق بدين معنى است ، صحبت خالق چگونه باشد ؟ ! باز گفت « فأذن لها » . مر ورا دستورى دادند سخن گفتن . يعنى نيارد گفتن پيش ملك بىدستورى ملك . و چون دستورى ملك آمد مر گفتار را سخن از آن نوع بايد گفتن كه اذن است . اين سخن گفتن است پيش ملوك ظاهر . باز سخن همت عارفان خلاف اين است . سر ايشان محجوب باشد به خوف غير حق . خوف حق بر ايشان غالب گردد تا حجاب خوف غير حق برخيزد . آن برداشتن [ حجاب ] خوف غير حق اذن سخن گفتن است تا از غير خداى عز و جلّ همىترسد اندر خوف خداى [ 242 ب ] عز و جلّ سخن كس روى نيست . و چون خوف خداى عز و جلّ آمد خود سكوتش كلام گردد . و تا اندر محبت غير حق است از محبت حق سخن گفتن روى نيست . و چون محبت حق تعالى آمد حجاب محبت غير حق برخاست . سكوت كلام گردد ، ظاهر گنگ گردد و باطن كور گردد ، ظاهر نابينا گردد و باطن بينا گردد ، ظاهر كر گردد و باطن شنوا گردد تا مر عام را دل از زبان شنود و مر خاص را زبان از دل شنود ، و مر عام را ديدار بصر باشد . دل به بصر نگرد خاص را بصر به دل نگرد عام از باطن به ظاهر نگرند و خاص از